تبليغاتX
علیرضا روشن - خرما بر شاخه‌ی زیتون

علیرضا روشن

خرما بر شاخه‌ی زیتون


این نوشته‌ی بلند، چند بخش است از یک رمان که تمام نشده است و شاید نشود

باد پیچید تو دهان پیرمرد، کامش را خشک کرد، و بعد، سوت کشان از لای دندان‌های زنگاری‌اش درآمد، اشک تازه جوشیده‌ی پیرزن را خشکاند که جفت پیرمرد نشسته بود بالا سر جنازه ایران یازده ساله، که دست چپش از کتف به پایین نبود و پستان‌های کالش، یکی کنده شده بود – از ریشه – و آن دیگری از پارگی پیرهن بیرون زده بود. ایران به چشم له شده‌اش تریشه‌ی چوب نشسته بود و دندان‌های درآمده از گوشت پاره‌ی لپش را و موهای خرما رنگش را لایه‌ای نازک از خاک پوشانده بود.

***
کل حبیب دولاب را گرداند، سطل ِ کرباس ِ لایه ورآمده را که تکان تکان می خورد، سر چاه نگه داشت. عضلات شل بازوش - به رنگ و از جنس چرم انگاری - می‌لرزید.
-  بجنب آخر ربابه!
و فکر کرد «این دلو هم شده است مثل این پوست. ترک ترک. پوست پوست»
- قرار بگیر حبیب
پیرزن آستین تا می‌زد – با طمانینه.
- سر صبری ربابه. بجنب آخر. تا چرا می‌زنی؟ بکش بالا خب!
و نگاهش ماند به سطل آب، که ماه، با شاخه‌های درهم زیتون روش تابیده بود – و می لرزید.
- هوووَه!
- بی قراری می‌کنی حاجی، جوانی!
حبیب شرم کرد – لحظه‌ای – و بعد، پکر شد. پیرزن تو صداش ناز بود «زنها جلبند. خودشان پیری دارند، نازشان نه.». «تو چی حبیب؟» «مردها رعیتند. ظاهرند. لباسند. زودتر از پوشنده می‌پوسند! رعیت زودتر از ارباب می‌‌پلاسد. عمری خوشه چینی کردیم همه را دادیم به این ارباب خورد، خودمان هیچ!». دمغ شد.
- حجله که نبسته‌اند حاجیه! دو رکعت یومیه اینقدر شل کن سفت کن ندارد. دست نماز می‌خواهی بگیری خیر امواتت بگیر خب!
حاجیه از این همه حجله را شنید «حبیبم!» و خون داغاداغ تو رگ‌هاش سرعت گرفت. خوشش آمد. «هان حاجیه؟! خوشت آمد! بار آخر کی بود؟» «ده سال بیشتر رفته یقین» حبیب تنبان را رو به دیوار کنده بود. زیرجامه‌اش تا زانو «خدا به دور». لبخند صورت حاجیه را تازه کرد – لحظه‌ای – و بعد تشر زد « خاک به روم. روم سیاه. خجالت از عمر رفته‌ت بکش زن»
حاجیه از کمر خمید، ساعد لخت ِ لک و پیسی‌ش را گرفت زیر دلو.
کل حبیب سطل را کج کرد رو مرفق حاجیه. حاجیه پس کشید.
- هوی حبیب! چه می‌کنی؟ مرد که نیستم من! حواست کجاست؟
حبیب لااله‌الاالله گفت و حصه حصه آب را ریخت کفت دست‌ حاجیه. ساعد پیرزن خیس خورد. نقره‌ی مهتاب رو ساعدش، فلس بود انگار رو گرده‌ی کفال. حبیب چشمش به درخشش ساعد حاجیه بود که کف دست روش هس هس می‌کرد – می‌رفت و می‌آمد «آفتاب به تیغه بام است دیگر ربابه. پایین برود دیگر بالا بیا نیست که نیست. نه گرمی دارد دیگر، نه سرد است.»
نسیم با بوی پهن و عطر ِ تل ِ شاخه‌‌های شکسته زیتون رو دهنه‌ی چاه هوهو کرد - چرخ خورد و ماه و سایه‌ی برگ‌ها و سرمه‌ای وهمگین آسمان سحر را که تو چاه تابیده بود مشوش کرد. حبیب از نو دلو را کج کرد تو کاسه‌ی دست ربابه. باز نقره‌ی مهتاب و باز فلس کفال. حاجیه دست به پهلو گرفت. نالید و ایستاد. لچک را داد به فرق حنا رنگش، مسح کشید. پاشنه‌ی دست رسید به رستنگاه و نوک انگشت‌ها رو فرق ماند. لچک را کشید جلو، خم شد انگشت دستش را لای انگشت‌های پاش گذاشت. می‌کشید که چیزی نرم – و داغ – زیر دستش، رو پینه‌‌ی مچ پا له شد.
- زالو حبیب... خون... باطل شد
و منزجر، لاشه‌ی لهیده زالو را پس زد. زالو، خون آلود، افتاد به چالاب ِ پیش پای حبیب. حبیب لعنت فرستاد و دلو را محکم کوفت به سنگچین لب چاه. دولاب غیژ غیژ کرد.
- هی فس فس کردی زن، هی فس فس کردی
بز تو آغل سم کوبید، مع مع کرد. حاجیه غیظ کرد.
- یواش مرد! سر می‌بری چرا؟ حیوان را ترساندی. سردماغ اگر نیستی برو خانه قرار بگیر خب! گناهباره شدم این وقت شب
حبیب پوزه چین داد. لب‌هاش جمع شد. کلاه را رو سر جابه‌جا کرد. هیچ نگفت. بز باز صدا کرد. شاخ به در آغل کوبید. مرغ و اردک‌ها، تو کله، با بز همصدا شدند. حبیب دندان به هم فشرد، خرناس کشید، توپید
- چه مرگتان شده این وقت شب؟
حاجیه بی قرار شد.
- یا ارحم‌الراحمین
بوی پهن از سم کوفتن بز قوت گرفت.
- الله اکبر
حبیب پا برداشت سمت آغل. بز یکسر و ممتد مع مع می‌کرد، شاخ می‌کوبید، سم می‌کشید. گرد و خاک از زیر در آغل تنوره زد. سطل برگشت تو چاه. دولاب پر صدا چرخید.
- زلزله ... زلزله... پناه بگیر ربابه ... خانه... خانه...
ربابه پاش از پاش باز شد - انگار زلزله زائو باشد. زمین دهن باز کرد.
- حبیب ... حبیب...
حبیبب برگشت. نیمه‌‌ی راه تلو خورد، افتاد رو تل شاخه‌ها. خانه از نیمه دمر افتاد، ترکید. خاک – مرطوب – تو هوا موج برداشت. صدای مرغ‌ها نشست. گوش حبیب مع مع بز را نع نع شنید – و دیگر نشنید.
خاک نشست و زمین آرام گرفت. حبیب دمر افتاده بود رو شاخه‌های توبه‌توی زیتون. دیوار آغل رو گرده‌اش آوار شده بود. تقلا کرد پا بشود، سنگین بود، نشد. صورت که گرداند حاجیه را دید که تیرک نگهدار طارمی پشتش را دریده بود، سر چاه آویزانش کرده بود. تقلا کرد. آوار سنگین بود. خیز خواست بردارد. نتوانست. مشت تو زمین فرو کرد، زور به بازوش داد، زمین را چنگ زد - نشد.
حاجیه خون عق می‌زد و خون را زاویه‌ی تسمه فلزی درآمده از سینه‌اش هدایت می‌کرد، چکه چکه می‌چکاند رو چاه آوار شده.
خانه از نیمه ریخته بود. مرفقه‌ی بته جقه حاجیه از نیمه‌ی‌ هنوز مانده‌ی خانه آویزان بود، که با پس لرزه افتاد زمین، پوفی صدا کرد و خاک کرد و خاک را باد آورد نشاند رو چشم لرزان و به دندان‌های پیرمرد.
حبیب، اول آرام حاجیه را صلا داد. خون تو چاه تلپ تلپ می‌کرد. بلند گفت. خون تلپ تلپ کرد. بلندتر. و بلندتر. و فریاد زد
- حاجیه ... ربابه... ربابه...
و بعد، انگاری دیو، به دیو ماننده، دیوانه وار فریاد ‌زد
- یا ابلفضضضضل، یا ابلفضضضضل...
حبیب صدایش شلیک گلوله‌ بود. تیری بود انگار که استخوان سرمای سگ کش رودبار را بترکاند، زوزه کشان بنشیند به کفل شغال، که پستان ِ ایران به دندان، برق برق فسفری چشمهاش لای زیتون‌دارها گم می‌شد و پیدا می‌شد.
***
مارمولک، تیز و جلد، خاک خیس را پس زد، تا کمر کشید بیرون. غبغب پر و خالی ‌‌کرد و تند تند گردن تکان داد. زبان خونابه رنگش را کش داد، برگرداند رو چشمش، غبار و گل را لیسید. بعد یکهو تیز شد. گردن کشید. گوش تیز کرد. جنبش گردنش بیشتر شد. صدا از زیر خاک بود - زیر آوار. تو صدا ناله بود. درد بود. گریه بود. لطف دخترانه داشت –  بالغ بود: «بابا!...» جانور مضطرب شد. موج به تنه‌اش داد،‌ پرتشویش خاک را به دو طرف تراشید. پولک پولک‌های نباتی رنگ گرده‌اش باز شد و بسته شد. کش آمد و به زور یک پا را در داد. باز صدا – همان صدا: «ایران!...». کج‌کج رو خاک خزید، موج تنه‌اش را تیزتر و تندتر کرد. پای بیرون آمده را مدد دست‌ها کرد و فرز و چابک خاک را پس زد. صدا دردآلود بود: «بابا ... ایران...». باد تو حفره‌های آوار سوت می‌کشید، زهم خون منتشر می‌کرد. مارمولک انگار جان بکند، دل نگران و شاید عصبی، پای دیگر را درآورد، دم را رها کرد و از چنگ خاک گریخت. پشتش نخ ِ رقیق ِ خون رو خاک جا انداخت. گریخت. بی‌ دم - رو به حفره‌ی آفتاب. تو آوار، لوله لوله نور تابیده بود و تو لوله‌های نور، غبار معلق بود.
بیرون ولوله بود. صداها رنگ داشت، طیف داشت؛ آبی، بنفش -  و قرمز. «میهن»، فهمیده نفهیمده فریاد زد:
- ما اینجاییم ... ما زنده‌ایم ...
ساق پاش را الوار سقف قلم کرده بود. نای لحاف، زهم خون و رطوبت خاک، تو شامه‌اش لخته شد، صداش تو دماغی - نالان‌ نعره زد:
- ما زنده‌ایم ... کمک ... کمک...
بیرون، سگ له له می‌زد، زبانش می‌تپید، پوزه رو آوار می‌کشید. به انحنای چشم مارمولک تصویر محدب سگ بود که پیش می‌آمد و بال مرغی که از ترک‌ به هم آمده‌ی زمین درآمده بود. سگ دید. جست زد. تسمه‌ی قلاده تو دست صاحبش کش آمد. صاحب رهاش کرد. مارمولک، تر و فرز برگشت، خزید به شکاف. سگ آمد رو شکاف، پارس کرد. بزاق نشست رو چشم و پشت مارمولک. غبغب دوباره مضطرب شد، تند تند تپید. سگ به ضرب پوزه سنگ را از رو شکاف داد کنار. مارمولک، نومیدانه، خاک سخت را با چنگ مختصر و باریکش التماس کرد. سر تو خاک کرد. نشد. برگشت و واداد. خیره به گلوی تاریک سگ چشم دوخت. تو چشم مارمولک زبان سرخ سگ بود و دندان‌های پیشش و به گوشش صدای مات و مرده‌ی «کمک کمک» میهن و به دهان سگ، چشم مارمولک بود که ترکید و گوش‌هایش که با تمنای ممتد میهن بلیعده شد.
صاحب به سگ تشر زد و انگار آدم بهش توپید
- مارک! مارک! پسر بی تربیت...
و قلاده را کشید.
***
لوله‌های نور رفت و آوار بوی شب گرفت، عطر چرب زیتون – و خون. دورادور غرش ملال آور سپید رود بود و زوزه‌ی مرموز و گرسنه‌ی گله‌ی شغال‌ها که تو چشمشان هلال ماه می‌تابید و شاید پیرمردی که رو شاخه‌های شکسته‌ی زیتون، زیر آوار، به این فکر کرده بود که «حبل الله یعنی چه و کجاست؟» و تا خواب دایم برود، پساپشت پیرزنی که خون عق می‌زد، زیتون دار را دیده بود که بر سرشاخه‌اش خرما می‌رویید.
میهن،‌ پای قلم شده را زیر الوار جابه‌جا کرد. صورتش یکبری رو لحاف، نای لحاف و زهم خون تو حلق و به گلویش ماسیده،‌ نالید:
- ایران! ... ایران جان!
سکوت وزید. مشکوک.
- بابا! ... بابا! ... زنده‌اید؟
باز سکوت بود و این بار - در سکوت – شولای تور مه بود و اسماعیل پسر ارشد شاطر ابراهیم، که از تیر چراغ برق مقابل خانه آویزان،‌ دست و پا زنان، دوک مه را پنبه می‌کرد، می‌آشفت. «جواب چرا ندادی میهن؟ اسماعیل ترا دوست می‌داشت. جواب چرا ندادی؟ التفات برای چی نکردی؟» اشک خاک روی گونه میهن را شست، خط انداخت، مور مور کرد، لحاف مکیدش. «اسماعیل اگر بود...». فکر مانند ترمه‌ای رو تن سرد میهن پهن شد. «تو به آشناها بد کردی میهن. تن به غریبه دادی. به مانی تهرانی که هیچ ازش نمی‌دانستی جز که کیا بیا دارد، برو بیا دارد. رییس کارخانه است، کارخانه‌ی صادرات زیتون...»
تخمدانش تیر کشید. درد تو کمرش پخش شد.
- نه... حالا نه...
ایران را صدا کرد.
- ایران! آبجی جان. قشنگم.
اسماعیل دوباره آمد. مه بی قرار شد.
- خدایا ببخش... توبه... خدایا!... کمکم کن! «چی شد میهن؟ خدا؟ اسماعیل نداشت؟». «اسماعیل اگر بود حالا ...»
و فکرش باد شد، وزید رو گردنه‌های لوشان، رفت به تهران به خانه‌ی مانی که لابد تا حالا باید رودبار ویرانه را تو تلویزیون دیده باشد. «یعنی به فکر من هست؟ می‌آيد؟»
- وای!
خون ران میهن را گرم کرد – حیض، قاعدگی.
- وامانده، چه وقت بود حالا؟
تو دلش خالی شد.
باد، مانند مردی گشن طلبیده، مثل مارمولکی مضطرب، پیچید به حفره‌ی آوار، زهم خون تازه را مک زد، چرخید، هو کشید، برگشت. میهن ترکید.
- بابا! بابا جان! بابا ترا به خدا...
رو طاق آوار کسی، چیزی، ضرب گرفته بود. خس خس می‌کرد، خرناس می‌کشید. «شغال!»
به تقلا افتاد. اسماعیل رفت. مانی رفت. ترس آمد.
خرناس بیشتر شد. از یکی به دو تا، به چند تا.
میهن دل دل ‌کرد. تقلا کرد بچرخد. میخ الوار ساقش را درید. لب پایین را جمع کرد وسط آرواره‌ها – و فشرد. محل به درد نگذاشت. باز چرخید. میخ، گوشت نرمی پشت ساق را شکافت، آزاد شد. برگشت به قفا. الوار نشست رو ساقش. تند و بریده نفس نفس زد. خرناس‌ها خر خر شد. جمع شد. واضح شد. «سگ؟». زور انداخت به باسن، کشید عقب. پوست ساق جمع شد جلو تریشه الوار – ساق سوخت. نالید. هن‌هن کرد. خرخر واضح‌تر شد. بالا بود، بالای سرش. «سگ است. آره. سگ.» امید، ضعف ترس را به قوت نجات تبدیل کرد. فرق سرش نشست به چارچوب خم برداشته‌ی در. پشت داد به چارچوب، گردن خم کرد، نشست. زور آورد و ساق خونی را با دست کشید. رها شد. پارس سگ واضح بود. «داد بزن میهن! تو شب، سکوت هم صدا می‌شود! یادت نیست جنبش چرب مه را آن شب؟ سایش روغن مه را بر جام پنجره نشنیدی میهن - خیس و نرم و ممتد - نه؟»
- هااااای ... آهااااای...
صدا لخته می‌شد، سنگین - و می‌افتاد. جیغ کشید. گلوش خراش برداشت. صدا رنده رنده رها شد
- من زنده‌م ... من زنده‌م...
پارس سگ دور شد.
«بو میهن! سگ بو را می‌فهمد. کاری بکن!». گوشت دریده ساق را مشت کرد. خون، گرماگرم، نشست به مشتش. گرفت پیش دهان، سر بالا گرفت رو به حفره، هاه کرد.
صدای سگ نزدیک شد. ضجه زد
- کمک ... کمک...
سایه‌ی گیاهی، زیر نور چراغ قوه - مات و سیاه، زیر چراغ زنبوری - واضح و سیاه، و زیر نور فانوس - بی‌رمق و سیاه، زیر سایه سگ‌ها می‌رفت و زیر سایه‌ی آدم‌ها. نور، یک در میان از گیاه عبور کرد. گیاه ماند تو تاریکی. پاشنه‌ی پوتینی، بی التفات، نشست روش. ساقه‌اش از کمر شکست رو سنگ، له شد - تاریکی را لیز کرد.
صداها درهم بود. بیگانه، فارسی، رودباری، کرمانجی، طالشی - و لابه‌لاشان، گاهی تکلم سگی که پارس مداومش، انگار لطیفه‌ای کم نمک، رنگی بین آبی خنده و  اخرایی گریه به لب‌ها می‌زد.
گیلک فکر کرد «زبان بسته حرفش از ما معلوم‌تر است» و آه کشان چشم از شب ِ بقمه گرفته گرفت.
پوزه‌ی کاه دودی رنگ سگ ماند رو حفره. شامه تیز کرد. تو دل خاک بو بود. نفس بود. گرما بود. ‌له‌له زد. مردمک‌هاش گشاد شد. پارس کرد. یک بند. زهم خون، موجاموج، منخرین حیوان را وحشی کرد. زانو زد، کفل زمین گذاشت، ساق دست‌هاش را خدنگ گرفت و شق نشست – و بلند و توپنده پارس کرد.
گیلک برگشت سمت سگ. پاش رو گیاه له شده سرید، سکندری افتاد رو جنازه‌ی مشما پیچ شده. یکی زیر بالش را گرفت. کرمانج بود.
- وخی برادر! وخی... هوووم
گیلک پا شد. تف کرد. پانچو قلابی‌اش گل شده بود. باز تف کرد. پارس سگ تو دره چرخ ‌خورد، دو تا شد، چند تا شد، صخره را ‌سایید و برگشت. باد بوی خزر داشت. گیلک کتف کرمانج را رها کرد و پرصدا خلط از سینه گرفت، پراند - غلیظ. لخته‌ی خلط، هاله‌ی نور چراغ زنبوری را خط انداخت، افتاد تو تاریکی.
- باران! باد از دریاست. الان است که باران بزند.
گیلک این را گفت – قاطعانه - و اندوهگین گفت
- حیوان باز یکی جسته. خدا کند زنده باشد. دلمان ریش شد. هر چی مرگ می‌شد تو عمرم ببینم، این دو روز دیدم.
مرد موبور چراغ قوه را گرفت جلو روش، سایه‌اش – درشت - افتاد به صخره لخت پشت سرش، صورت کک مکی‌ و لباس شبرنگش روشن شد. لب جنباند. گیلک دید، شنید – نفهمید. «آدم حرف سگ را می فهمد حرف این را نه. این هم آلمانی، سگ هم آلمانی...» مترجم نعره زد
- کلنگ...
کرمانج، شلنگ تخته انداخت سمت رییس. مترجم خودشیرینی کرد
- بکن
کرمانج دسته‌ی کلنگ را دو مشتی گرفت، به تیره‌ی پشتش انحنا داد،‌ خم شد عقب، نرمی دست‌های گره کرده‌اش را گذاشت رو قفاش، به ضرب برگرداند و کوفت تو خاک.
مرد موبور به زبان ناآشناش لندید. مترجم یس یس کرد، زد رو شانه‌ی کرمانج
- آروم تر اخوی! این زیر خالیه برادر. اگه کسی زنده باشه البته خراب می‌شه رو سرش.
خونسردی مترجم دل کرمانج را به هم زد «پدر ندار! راست خب اگه می‌گی کون گشادته بجنبان خودت یا علی بگو خب پدر نامرد! از صبح تا حالا فقط ور می‌زنی خب». نگفت. تف قورت داد. صلوات فرستاد
- سر چاو
مترجم پنجه به ریش کشید، پشه تو دستش له شد. سگ ول کن نبود. کرمانج از نو کلنگ زد – این‌بار آرام. خاک حصه حصه کنار رفت. سگ شهوتی شد. غرید. نفس مرطوبش نشست پشت گردن کرمانج، داغ شد. کرمانج پس کشید. ایستاد تو سینه‌ی مترجم
- نجسمان کرد ئی حیوان! ببرید عقب خب!
مترجم شرمسارانه نگاه صورت مو بور کرد. چیزی گفت که به گوش گیلک که دست به کمر ایستاده بود، بلغور آمد. مو بور تسمه قلاده را دور مچش تاب داد، با پشت ساعد گردن سگ را نوازش کرد.
کرمانج باز کلنگ کوفت. سگ، هارهار کرد. بی قرار شد. غرش کرد و پرید. کرمانج پس افتاد با کون خورد زمین. سگ حمله برد سمت چاله. پوزه تو خاک کرد و چیزی به دندان گرفت. مو بور چراغ قوه را گرفت سمت دهان سگ. دم مارمولک بود – طلایی و فلس فلس.
کرمانج بلند خندید
- قدرت خدا ... اینم از سگتان! معطلمان کرده برا دمب مارمولک.
گیلک مشت کوفت به رانش. قطره‌ی باران رو پوزه‌ی سگ ترکید. حیوان بلند زوزه کشید و پارس کرد. آسمان غضب کرد؛ تار شد، مات شد. هاله‌ی گرداگرد چراغ‌ها و فانوس‌ها را پرواز تند و بی قرار شب پره‌ها و عشق نورها هاشور ‌زد.
گیلک نفس پس داد
- باران ارباب! باران! آسمان بی قرار شده. «ارباب؟ هر کی از خارجه آمد شد ارباب؟»
کلاه پانچو را کشید رو سرش. لحن عوض کرد
- هوی مستر! باران می‌گیرد الان.
صاعقه سینه‌ی خاکستر گرفته‌ی آسمان را جر داد، دورتر نشست به شکم قزل اوزن. تیغ رعد، پهلوی ابرهای حامله را زد. سرشاخه‌ زیتون دارها، تو ناف صخره‌ها، شانه شد به گیس خیس شب.
مو بور، تو لب، دست رو موی براق سگ کشید. چراغ قوه را گرفت بالا، نگاه به جمع جویندگان خسته کرد، و بعد، لب به لاله‌ی گوش مترجم نزدیک کرد.
گیلک براق شد. گوش سپرد. پوست پیشانی مترجم پرید.
- اوکی ... اُ ... نو پرابلم... یس ... یس
کرمانج پا شد سمت گیلک، دوشادوشش ایستاد، پشت دست به پیشانی کشید. باران، تو نور چراغ زنبوری‌ها، تو کورسوی مرده‌ی فانوس‌ها، نخ انداخت. مترجم بی رمق اما رسا جار زد:
- مستر می‌گویند بماند فردا. سگ تو باران بو را قاطی می‌کند. بماند فردا.
و از پس خنده‌ای پنهان گفت
- بریم برادرا ...
گیلک پا برداشت سمت گروه. از کنار جنازه‌‌ها که مشما پیچ شده بودند گذشت. فکر کرد:
«مستر را عمدا می‌گوید که این کاس آقا(1) بفهمد؟»
جنازه‌ای را به دوش گرفت و رفت قاطی گروه که راه کمپ را پیش گرفته بود.
آسمان انگار چاه وارونه، تاریک بود و مرطوب. رش رش باران تازیانه به کتف و کول صخره‌ها زد. کوه، تر شد - کدر شد. تاریکی رسوب کرد. باران رو مشماها شکل اشک گرفت. گروه، هر کدام بار جنازه‌ای بر شانه‌اش، با روشنایی شکست خورده‌ی چراغ‌هایش، رفت لای پرده‌ی زیتون‌زار.
***
باران دبدبه نداشت. شلاق کشید و زودازود خسته شد، خواب رفت. به چشم شغال، سوسوی مایوس فانوس‌ها در سوی سفلای سفیدرود بود که یک به یک پت پت می‌کردند، به تاریکی می‌باختند. مقراض شب، فتیله‌ها را چید. پلک‌ سفلا و علیای رودبار رو هم می‌رفت- آرام - و آرام، رو هم رفت. شغال، گرسنه و وحشی، دهن دره کرد. پوش به پشمش داد. سر ضرب و تند لرزید  و صوف ِ قهوه‌ای کهربایی‌‌ش را چلاند. براده‌ها‌ی آب، پودر شد پاشید به شب. گردن گرداند، لیس به کتفش زد و بعد، گرده کش داد. عضلاتش مهیای دویدن بود و دندان‌هاش، آخته و آماده‌ی دریدن. آرام و نرم پنجه برداشت و پنجه گذاشت - مکرر- و بعد دایره زد، چرخید و بعد، پیش رفت و باز، پس برگشت. پهلو به درخت می‌مالید که باد، گرمای تن آدمی آورد. قرار گرفت. ماند و میخ ِ نگاه را به تاریکی میان درخت‌ها کوبید. قطره نوری تو درخت‌ها گذشت - و حل شد. باز دیده شد و باز محو شد. حیوان شامه تیز کرد. برگ دوکی زیتون، زیر سنگینی قطره‌ای از باران تازه آرام گرفته، شانه خالی کرد. قطره،‌ یک آن، نور مرموز را رو انحناش تاباند و تنداتند، چرخید و رو چنگال از غلاف درآمده‌ی شغال متلاشی شد. حیوان چروک به پوزه‌ انداخت، مو سیخ کرد. نور نزدیک شد؛ می‌لغزید، تاب می‌خورد. خارخار به گلوی شغال، خشم شد، صدا شد. چشمش از نور، رنگ فولاد گرفت. نور، تنه‌ی زیتون‌دار سرنگون را رنگ زد – کم جان. جانور هار شد، هارهار کرد؛ هاااارررر ... هاااارررر. غرید و خیز برداشت. صداش ترکید. شب از شکستن فلز زخمی شد. صدا رعب داشت. شغال پس نشست. فلز بر فلز سایید. چیزی به چیزی نشست – جا افتاد. پوست پوزه برگشت. ترس تو وجود حیوان خیمه زد. سکوت عذاب می‌داد. فشه‌ی مار، خیساخیس،  نگاه شغال را گرفت. گلنگدن برگشت. مار، فلسش به فلس فرو می‌رفت و در می‌آمد. کش می‌آمد وجمع می‌شد. تیغ ِ سیاه چنگال شغال رو تن لیزش، پیچ خورد، چنبره زد. سکوت، ناغافل خنجر خورد. صفیر فشنگ، شب را سوراخ کرد، حفره انداخت - و تو پیشانی شغال ترکید. جانور، یکه خورده و پرسوال، زوزه کشید، به پهلو افتاد. چشمش تو چشم مار، باز ماند - خیره- و پنجه‌اش باز شد. مار خزید و درخشش مارپیچش با تاریکی همرنگ شد.
سهراب - پسر شاطر ابراهیم - از پناه درخت درآمد. دولول را حمایل انداخت، چندک زد. دست تو جوراب کرد کبریت نم برداشته را گرفت. گوگرد رو سمباده وا رفت. باز کشید. فسی صدا کرد و گرفت. مردنگی چرکتاب فانوس را بالا داد، فتیله مشتعل شد. پا برداشت سمت لاشه‌ی شغال. دسته‌ی فانوس رو ساعدش، خم شد، شعله را به لاشه نزدیک کرد. حیوان بوی ترش خون می‌داد و بوی مه. بخار ولرم خون تو کرک براق پیشانی‌ش سرگردان بود «مه ... اسماعیل ...» « حیوان را چرا زدی سهراب؟ تلافی اسماعیل؟ بس نبود خوار کردن رودخان؟ نبود؟ نیست؟» دست ول را مشت کرد، با پشت شست کشید رو پیشانی‌اش «برای چی؟» تو مخش صدا بود. اسماعیل بود. میهن بود -  و رودخان، پدر میهن، که خفت زده، تو ترحیم اسماعیل، پیش شاطر ابراهیم گردن کج کرده بود اشک می‌ریخت «کذب بود. دروغ. تمساح گریه می‌کند، آهو خر است اگر باور کند» عنبیه‌ی مبهوت و مرده‌ی حیوان آتش شعله را تاباند. چمباتمه زد. گردن از زیر تسمه‌ی دولول رد کرد، ته قنداق را گذاشت رو نرمی خاک. نگاه لاشه کرد. خون تو پیشانی شغال می‌جوشید. دهن گلی پوتین را زد به پهلوش «یک کاره از عمارلو کوفتی آمدی اینجا برای انتقام؟ از کجا معلوم زنده باشند؟ نگاه به رودبار کن! هیچی. تنابنده‌ای را زنده در نیاورده‌اند...» دورادور پارس سگ بود و لابه‌لاش، خروش کارد خورده‌ی سفید رود « خارجی آورده‌اند کمک - آلمانی. سگ‌ها را شنیدی که. چهار روز است. رجب بقال نگفت؟» فانوس پت پت می‌کرد و کاهلانه می‌سوخت. سنگ کنار لاشه را قلوه‌کن کرد «میهن... میهن...» چشمش رفت به دندان‌های شغال «میهن! خدا خدا کن جان در نبری. زنده اگر پیدات کنم گوشت تنت را لقمه‌ی همین دندان‌ها می‌کنم» باز اسماعیل آمد «برادر!» لوکه‌ی سگ‌ آلمانی سکوت را رنده زد، انگار تیر خورده باشد. اسماعیل از تیر چراغ برق آویزان بود و‌ دست و پا می‌زد «بی رحم ... بی رحم ... میهن ...» میهن خبر نداده بود. دیده بود. «لال شدی برای چی میهن؟» پیش پنجره ایستاده بود. می رفت بخوابد. گیس ایران را پای نورگیر شانه می‌زد. پنجه‌اش به موی ایران،‌ از پس مه که بر جام پنجره می‌سایید، اسماعیل را دیده بود که خودش را از تیر برق روبروی خانه حلق‌آویز کرده – دار زده – دست و پا می‌زند، مه را می‌آشوبد «ترسیده بود شاید... خیالات خراب نکن اسماعیل...» عطر کنده‌ی سوخته تو هوای تازه باران خورده سنگینی می‌کرد. سهراب نگاه به روشنایی رقیق چادرهای کمپ کرد که تو تاریکی دره خمیازه می‌کشید «ترسیده بود؟ خیال خراب؟ نه... صداش درنیامد که اسماعیل حتما ریغ رحمت را دو لپی سر بکشد- تا ته... بی شرف گاله‌اش را بست که اسماعیل بمیرد، ‌ که سر خر نماند...» دندان قروچه کرد « مانی ... مانی ... » سبابه را رو ماشه‌ی دو لول قلاب کرد «فشنگ اول قسمت شغال شد، دومی‌ش را حرام تو می‌کنم مانی...» لوکه‌ی سگ طنین داشت. پا شد - فرز و چالاک.  کج کرد رو به کمپ که تو راه خانه‌ی رودخان قرار گرفته بود - و دامنه را پایین رفت. شب با روح سرگردان شغال تنها ماند.
***
گیلک دمر دراز کشیده بود، چانه رو کف مشما شده‌ی چادر گذاشته بود، ناخن رو برزنت می‌کشید - سر صبر و با طمانینه. می‌کشید و می‌سایید. سکوت بود و در سکوت صدای خش خش لباس‌های کرمانج بود، خیش خیش سایش ناخن بر برزنت بود و جرق جرق جرقه‌های ترد آتش که تو حفره‌های نامریی شب پنهان می‌شد. «هان گیلان تو فکری!؟» اول سگ دیده بود. پریده بود. پارس کرده بود. له له ‌زده بود. تف دورادور پوزه‌ش خمیر شده بود، شکل قی گرفته بود. پاکت له اشنو به محاذات چشمش، کنار بالش نا گرفته افتاده بود. یکی برداشت. آرنج و ساعدش مماس زمین، کبریت کشید. شعله به عکس دماوند رو پاکت اشنو افتاد؛ قرمز بود و له – رنگ خون تازه. پک زد. گیراند. بوی گوگرد و توتون سوخته تو چادر دور خورد. کرمانج رو دنده چرخید. دست برد به شکاف چادر، داد کنار، پووف کرد. سگ کنار آتش لم داد بود، پوزه رو دست‌ گذاشته بود، خفته بود. سایه‌ی آتش رو تن حیوان رقص داشت، می‌لرزید. گیلک اول پستان را دیده بود. کال بود - قدر پرتقال نارس. سگ روش لیس کشیده بود. «رحم کن خدایا...» کرمانج رو گردانده بود. شب‌پره رو شعله چرخ می‌زد، فاصله می‌گرفت و باز نزدیک می‌شد. خاک از لیس سگ کنار رفته بود. دکمه‌ی کوچک پستان را دیده بود. «توبه خدایا - توبه» چنگ به ریش سه روزه‌اش زد - خارید. «فکر که دست آدم نیست گیلان. پرنده‌ی ول است خیال آدمیزاد - از این شاخه به آن شاخه. ببین اما نباز. چاره‌ای نیست، چه چاره جز خودداری؟» کرمانج خوم خوم کرد. پشت زانو خارید، جا‌به‌جا شد «چه دلی دارد بی پیر!» نگاه به آتش کرد، به شب پره که ناموزون و کج و کوج، انگار نقطه‌ای بی‌قرار، خط می‌شد، گرد می‌شد، ضربدر می‌زد «چه حکمتی تو این مرگ و میرهاست آخر خدا؟». دست را دید تو دهن سگ - از کتف تا پنجه. مات و زرد و لاغر، مرده و زرد «هووف». دود اشنو، ترش و تند گلوش را زد. سرفه را قورت داد. کامش تلخ شد. سیگار را به خط تعارف نرسیده ول داد طرف آتش. نرسید. افتاد رو ماندآب. فس کرد و خاموش شد. سگ پلک زد. پوزه‌ش رو دست، پلک باز کرد و آرام بست «همه‌اش حدیث... هی روایت... ما که یکبار ندیدیم که... خدا با صابرین است... کو پس؟» پیشانی خاراند. شب پره ترکید. دود شد «وقت مصیبت صبر پیشه کنید...» دست زرد بود - مرده و مات - دخترانه. کرک‌های طلایی دست از بزاق سگ خیس خورده بود – قهوه‌ای می‌زد. برگشت رو کمر - تاقباز. باز سگ آمد. آرواره حیوان از بوی گوشت، شهوتی بود، بی‌قراری می‌کرد. دویده بود، از گیلک رد شده بود، انداخته بود پیش پای آلمانی. مو بور گردن حیوان را مالش داده بود. زبان حیوان قلب داشت، می‌زد. دمر افتاد. دست برد به پاکت اشنو. برداشت. تف مال کرد «تو این رطوبت تف چرا به سیگار می‌مالی گیلان؟» جیغ پیرزن خار داشت. سایش ناخن بود بر شیشه. بور شده بود - مور مور
- ایرانم خدا... ایرانم
پیرزن لمس شد، نشست جفت پیرمرد، بالا سر جنازه. پیرمرد کتف و کول پیرزن را مالش داد. گیلان گردن نرم سگ پیش چشمش آمد.
- ما وصیت شده‌ایم به صبر گیل‌انار. توکل به خدا کن. خودش داد، خودش ...
لرز به شانه‌ی پیرمرد، باد بود به شاخه‌ی زیتون در چشم گیلان. باد تار‌های خرما رنگ موهای ایران را آشفت. بلند کرد، پخش کرد، نشاند رو زخم صورتش، رو دندان‌های بیرون مانده از لپ کنده‌اش. پستان‌ها یکی‌شان نبود - از ریشه. گیل‌انار چادر از سر گرفت،‌ نالید
- از ریشه دوشیدند ایرانم
چادر را کشید رو طفل. سبیل کرمانج ‌‌جنبید. تندی برگشت و رفت. دست چپ ایران را حلب در مستراح دریده بود. مستراح رو طفل آوار شده بود. مرد را روز بعد جستند. سیگار لای دندان‌هاش، طاق ایوان سر را و سیگار را صاف کرده بود.
- بخواب خب خدا ندار. کشتی‌مان با گند سیگارت خب
گیلک ته سیگار خاموش را به ضرب پراند رو آتش. بوی توتون پیچ خورد، تاب خورد، منخرین مرطوب سگ را جنباند. حیوان پا شد. نشست رو دست. پارس کرد. کم. از نو قرار گرفت. باز چانه انداخت رو دستش. گیلان لبه‌ی چادر را ول داد، برگشت به پهلو، پتو را کشید رو سرش، دست بیرون برد، ناخن به برزنت چادر کشید – آرام و موزون.
***
- پیرزن می‌‌گه یکی دیگه هست - میهن. می‌گه پسرش با نوه کوچیکش تو حیاط مردن.
مترجم برای موبور برگرداند. مو بور چشم از آینه برداشت. دسته‌ی تیغ لای انگشت‌ها، پرِ حوله را که رو شانه‌اش آویزان بود به سیب استخوانی گلو و پک و پوز کف مالیده‌اش کشید
- می بی، می بی، بات ...
به شاخه‌ی لبش شکوفه‌ی لبخند، باقی حرف را تو گوش مترجم زمزمه ‌کرد. عطر لیمویی خمیر ریش آلمانی رو نسیم سواری گرفت، راند به مشام گیل‌انار. بو توش خاطره داشت، یاد داشت «لیمو گیل‌انار... شکوفه‌ی لیمو... سنه‌ی چند بود؟ کی بود؟». مو بور حرف که می‌زد سیب گلوش جابه‌جا می‌شد. سینه‌ی ستبرش را آفتاب رنگ مس کرده بود.
افسر نازی رو رکاب ماشین ایستاده بود. سایه‌ی نقاب کلاه رو صورتش، دستکش سیاه به دست‌ داشت. جبروت داشت «انگار همین جوان ... همینجور چارشانه ... قلچماق ...» با آقاجان - پدرش- ایستاده بودند کنار پل موتوری غازیان، به تماشای آلمان‌ها  که می‌رفتند برانند رو خزر، لشکر بکشند روسیه. آقاجان زد رو شانه‌ا‌ش.
- ما با آلمان‌ها شاخه‌های یک درختیم، تو یک خاک ریشه‌ داریم. روسیه جز خفت و خیانت هیچ برای این مملکت نداشت. خورد. دوشید. رفت.
«هان ... اینها جنم دارند ... دارند». مس سینه‌ی مو بور گداخته بود. جلا داشت. مو بور حرفش را نیمه نگفته رها کرد.
- ویت ... پیلیز
این را گفت و رفت تو چادر. گیلک، کوله و کلنگ بر دوش، رسید. گیل‌انار را که دید هووف کشید. رفت کنار چادر چندک زد. زیر جلکی نگاه پیرزن کرد. گیل‌انار خنده به لب داشت «مصیبت ... صبر ... بیا. پیرزن خل و چل شد رفت. خنده می‌کند - بیا». مترجم نگاه به گیلک کرد.
- مردش کو پس؟
-  سر قبر. کجا را دارد برود؟ این روزها همه می‌روند سر قبر یکی – همه. کجا را دارند بروند جز سر جنازه؟
باز پستان آمد. تف انداخت. الله اکبر گفت. سیگار از جیب رو بازوش درآورد. گیراند. سر پایین انداخت. با سبابه‌ی بی ناخن رو زمین طرح دماوند رو اشنو را کشید - با دایره‌ی دورادورش «گرفتند تو چنگ خودشان. انگار نه انگار ما مردم همین خاکیم» تند تند به سیگار پک ‌زد. سگ، پشت چادر خرخر کرد. کرک‌های طلایی دست خیس خورد. سگ رو پستان لیس کشید. باز تف انداخت. گردن تکان داد. حیران نگاه به لب‌‌های پیرزن کرد که موج محو خنده داشت. گیل‌انار دست به کمر زد، خم شد رو به گیلک
- تو سر از حرف این نازی در می‌آوری جوان؟
گیلان جا خورد، غم خورد. رو نکرد. نشان نداد. پا شد
- نازی مادر؟ نازی کدام است؟
- همین آقا... فرنگیه!
- هان ... نه ... حرف مستر را این آقا می‌فهمد [سر به سوی مترجم کج کرد] حرف سگش را من. نگاه کن مار(2)!
پک به اشنو زد و دود را - غلیظ - رها کرد. سگ پارس کرد
- بیده‌‌ئی مار؟!(3)
یکی، چیزی، چنگ به قلب گیل‌انار زد - پارس سگ شاید. پدر آمد
- اینها تبار دارند گیل‌انار. آریایی. از خودمانند. ما فوج بهشان دادیم. راه دادیم. مرز باز کردیم. نگاه به شوکتشان بکن. مرگ تو ذات این قشون نیست. نه. نیست. اینها ایران را نجات می‌دهند. خدا فرستاده اینها را کُر(4)...
پدر رفت. لبخند آمد. مو بور گردن خم کرده بود، از چادر می‌آمد بیرون. دکمه‌های پالتو را یکی یکی تو شیرازه‌ها جا می‌داد «چه شوکتی ... پالتو ماهوتشان رنگ زیتون بری(5) ... هان ...» مو بور بریده بریده حرف می‌زد - نا آشنا - و دکمه می‌بست. پدر آمد «اینها ایران را نجات می‌دهند کُر... هان. می‌دهند»
مو بور به آلمانی وردست‌هاش را جار زد و بعد برگشت به مترجم و سر تکان داد.
دهن مترجم باز نشده بود که سگ یکهو ترکید. رو کرده بود به دامنه، پر توپ پارس می‌کرد. کرمانج خاک می‌کرد و شیب دامنه را کج کج پایین می‌آمد. گیلک دید. پا شد «جسته یعنی؟» مو بور رو کرد به مترجم، به شیب دامنه اشاره کرد.
- شت... شت
پیرزن به دلشوره افتاد. شکوفه‌ی لبخند مو بور را باد ریخت. رگ رو سیب گلوش ورم کرد. سرخ شد. متفرعن و غرولند کنان چیزی به مترجم گفت و برگشت طرف چادر. از رو نقش دماوند رد شد. نقش کف پوتینش ماند رو سینه‌ی دماوند. مترجم عینک را رو تیغه‌ی بینی جا به جا کرد. راه افتاد پشت آلمانی. یاه یاه(6) می‌کرد که در چادر روش بسته شد. برگشت به گیل‌انار
- مستر می‌گن اگه بود حیوان تا حالا می‌فهمید مادر. دیگه نمی‌شه. توکل به خدا...
صداش سم داشت. عطر لیمو را گند سم کشت. پدر آمد «خدا فرستاده اینها را کُر» صدای مترجم وزن داشت. سنگینی می‌کرد. طاق ریخت رو سر رودخان «ایران ترسیده بود رودخان؟ نصف شبی ترا خوابزده کرد بکشاند جلو مستراح؟ سیگار کشیدنت چی بود زیر ایوان؟ منتظر بودی؟ خواب داشتی؟»
- من میهنم هست... هست...
- اینها دیگه بساطشون جمع شده مادر... دارن می‌رن. از آلمان‌ها هم دیگه کاری بر نمی‌آد...
آلمان‌ها پشت دروازه روسیه شکست خوردند.
- باید  لودر اورد. میهن اگر زنده باشد، که نیست، باید با بیل مکانیکی از تو آوار کشیدش بیرون...
- میهنم... میهنم...
غضب به سگرمه‌ی مترجم بود. فرو می‌‌خورد. پیرزن به نظرش زبان نفهم ‌آمد. لحن مترجم گیلک را تلخ کرد. تف کرد.
- ایشان کارشناسند مادر. یه چیزی می‌دونن. بار اولشون که نیست...
گیلک فکر کرد «پس ما کی‌ می‌دانیم؟ ما کی‌ می‌فهمیم؟» و نگاه به نقش پوتین کرد «اینها هم تاف (7) پا می‌کنند؟» کرمانج نزدیک بود. گیلک باز تف کرد. بار سیگار را رو زبان جمع کرد و تلخ – تف کرد «تبعیدی. کرمانجی تبعیدی. رودبار شده پرتبعیدی. شده ایران کوچک. کرد، ترک، طالشی.» تف انداخت رو نقش پوتین. مترجم ول کن نبود
- برای بوئین زهرا هم اومده بودن. زمان طاغوت. بار اولشون نیست که ...
گیلک تندی مترجم را یقه کرد. تف تو دهن جمع کرد پراند به ریش یک قبضه‌ایش.
- طاغوت سگ پدر؟ تو هم یه گه لنگه‌ی طاغوت. تو روی این ملت طغیان کردید، تو روی این مردم واستادید، تو روی همین مردم طغیان کردید.
با آرنج زد تو دهن مترجم. مترجم پس پسکی افتاد رو چادر. آلمانی صداش بلند شد. کرمانج رسید. هن هن می‌کرد.
گیلک پرید رو مترجم. با زانو زد زیر دلش. نفس مترجم رفت. مو بور سینه خیز از زیر چادر سرنگون کشید بیرون - بار و بنه‌اش پشتش - رفت سمت سگ، دست رو سرش کشید. حیوان قرار گرفت. گیل‌انار صم و بکم نگاه به گیلک و مترجم کرد که رو چادر سرنگون به هم می‌پیچیدند. کرمانج رفت میانجی‌گری کند. پشیمان شد. برگشت. مو بور همراه دار و دسته‌اش دامنه‌ را بالا می‌رفت.
***
«چی شده گیل‌انار؟ تنها شدی؟» پیرزن گردن کج کرده بود، تکیه داد بود به انجیر بن صحن خاکی امامزاده. به شمایل ابوالفضل خیره بود، رو دیوار ترک برداشته‌ی امامزاده‌، که مشک خالی - این سوی ترک - در کنارش و کنارش - آن سوی ترک - دست بریده‌ای. امامزاده غوغا بود. خاک تو هوا بود و لابه‌لای خاک بخار بود و بوی تند دارچین، عطر هل و موج ولرم گلاب. آدم‌ها در گذر - ناگزیر در گذر. حیاط امامزاده جا به جا خاک بود. کپه کپه قبر بود - پر شده و خالی. حرف، حرف خیرات بود و خرما - حرف نذری. دیگ‌ها دست به دست می‌شد. کاسه‌های نذری پر می‌شد، خورده نخورده سرد می‌شد. زیر خاک آرامش بود و سکوت، روی خاک ولوله بود و رفت و‌ آمد. گنبد قصیلی رنگ امامزاده را باران کم رنگ کرده بود و پر بود لکه‌ی فضله و جا به جا روش ترک افتاده بود. رو تاج گنبد، زاغ نشسته بود و باد لای پرهاش می‌وزید - ولرم و آرام.     
- بیا یک لقمه بگیر زن
گیل‌انار، گردنش همانجور کج،‌ چارقدش رو شانه‌اش، نگاه مردش کرد که زانو به بغل گرفته بود و رو خاک نشسته بود.
- بیا بخور زن
«بگیر گیل‌انار. بخور. ثواب دارد. خیرات مرده است. صلوات بفرست». نگرفت «صلوات؟ صلوات یعنی چی؟ چقدر ندانسته بفرستم؟» باز نگاه به شمایل کرد. دورها خیمه در آتش می‌سوخت. زن‌ها خموده و زار، زیر چارقدهاشان پنهان بودند – انگار خیمه‌های واژگون «اولیای خدا هم کشیده‌اند گیل‌انار.همین دردها را که تو می‌کشی کشیده‌اند. نگاه دو طفل بکن؛ علی اصغر، علی ...»
مرد کاسه را رو زمین گذاشت، لب به لب کاسه‌ی خودش - و برگشت به جمعیت، پشت کرد به گیل‌انار. شانه‌های پیرمرد لاغر و تکیده بود «چیزی نمانده گیل‌انار. پیری هزار بدی هم که داشته باشد یک چیزش خوب است؛ کوتاهی عمر. نگاه به مردت بکن...» کت رو تن نحیف مردش زار می‌زد. خاکی بود و خسته «گریه می‌فهمد یعنی چی؟ اشک دارد؟»
باز جنازه آوردند. دو تا – با هم. سکوت شد. ملت لب جنباندند. گیلک و کرمانج از جمع بدرقه کنندگان بیرون کشیدند، کج کردند سمت انجیر بن. گیل‌انار گیلک را شناخت. نیم خیز شد. دست رو کنده زانو گذاشت که بلند شود. گیلک دید. پیش آمد – با کرمانج. کرمانج بالا سر پیرزن ایستاد. کف کیکرز(8) را تکیه داد به درخت، سلام گفت و خاموش ماند.
گیلک دست رو شانه‌ی پیرمرد گذاشت، نشاندش. سلام داد و رو کرد به گیل‌انار
- بینیش مار ... خُب ئیسی؟ (9)
- نازیا شون درن ری؟ (10)
اینبار حرف پیرزن به دل گیلک نشست.
- بوشون مار! یه هفته ئیسه (11)
- می زای، می میهن - پیدا نُبو؟ (12)
گیلک نگاه به کرمانج کرد و زود گرفت. نچ کشید و نفس را با صدا پس داد – سر تکان داد و نفس پس داد.
- امیدت به خدا مادر
گفت و چشم بست و سبابه‌ی بی ناخن را به پیشانی کشید «دروغ نگو گیلان. امید الکی نده. چه خدایی؟ کدام خدا؟»
گیل‌انار رو ترش کرد «چی شد گیل‌انار؟ حرف بدی که نزد. گفت امیدت به خدا» پیرزن فکر کرد که امیدت به خدا را بارها و هر بار به یک زبان شنیده است «نعوذو بالله»
کلاغ از رو تاج گنبد پرید، هوای سنگین از عطر و عرق را قیچی زد، نشست رو نرده‌ی خم برداشته‌ی قبر محصور یک شهید - رو قاب عکس زرد و چروکش. دل گیل‌انار آشوب شد. عق زد – خشک.
عجز و التماس «ماه سلطان» – مادرش – افاقه نکرده بود: «چه کشکی - چه پشمی مرد؟! ملت برنج را پلو کنند کوفت کنند کفاف می‌دهد، چه فرق دارد که کی قابشان را پر کند؟» ایران پر شده بود قشون متفقین؛ روس‌ها، آمریکایی‌ها، انگلیس‌ها. افسران آلمانی تو ایران خوف مرگ داشتند. روزنامه‌ها که تا دیروز راپورت ظفر قشون آلمان را می‌دادند، امروز خبر ترور نازی‌ها را گزارش می‌کردند.
ننه هر چی التماس به آقاجان کرده بود که «ول کن مرد، چه کشکی، چه ملتی، چه مملکتی؟» حرف تو کتش نرفته بود «اینها مزدور روسند». پدر واکسیل را زیر سردوشی چسب زد. دکمه را که می‌بست گفت: «روسیه آذربایجان را می‌خواهد. نیمی‌ش را تزار گرفت - نیم دیگرش سهم بلشویک‌ها باید بشود یا نه؟». ماه سلطان صیحه می‌کشید و اتاق به اتاق پشت پدر می‌رفت و می‌توپید: «خیالت تخت مرد - تخت تخت! شیر با آن دبدبه کبکبه منت دو سیر گوشت آهو را می‌کشد. گرسنه‌ نگهش دار، جلوش گوشت تکان بده، رام می‌شود. روس هم یک کثافت انگاری آلمان. اینجا با گوشت نذری سفره میهمانی می‌چینند مرد. بفهم. روس هم یک کثافت انگار آلمان» پدر پای پنجره ایستاده بود. از کوره در رفت. پشتش برج ساعت انزلی، سفیداسفید، در پهنه‌ی آسمان. سایه‌ی دستش افتاد رو ماه گرفتگی گردن ماه سلطان. «بزن! ابا نکن - بزن!» دست پدر آرام نشست رو لیفه‌ی شلوارش. گیل‌انار حواصیل را دید که دور تاج آبی رنگ برج چرخ می‌زد. «دیروز دستت اگر رو دوش آلمانی بود قهرمان بودی، امروز اگر دست رو دوش آمریکا بگذاری قهرمان می‌شوی. کار دیروزت امروز اسمش خیانت شده. بفهم!» مادر هم ساعت را دیده بود که یکهو حرف را برگرداند «نگاه کن! برگرد پشت سرت را نگاه کن! ساعت! زیر همین مگر نبود که روس‌ها آمدند انزلی. چقدر گذشته مگر مرد؟ کو میرزا؟ میرزا مگر شرافت را در پیمان بستن با روسیه ندید؟ فقط شعار، فقط  قمپز؛ جمهوری شورایی. کدام شورا آخر مرد؟ کک تو تنبان خودمان است. این مملکت آفتابه لگن هفت دست دارد، شام و نهار هیچ‌چی. اصلا. ندارد.» پدر دست ماه سلطان را از جام پنجره پس زد «تویی که نمی‌فهمی زن!» و رو کرد به گیل‌انار «این سیدجعفر دستش تو کاسه‌ی روس‌هاست! این بلشویک‌ها همان تزارهاند، رخت عوض کرده‌اند فقط. برای وطن باید مقابل بیگانه قد علم کرد کیجه (13) جان!»
گیل‌انار یکهو ترکید – نالید و جیغ کشید
- کدام بیگانه، کدام خودی؟ اینجا که جز بیگانه کسی نیست که!
کلاغ از لابه‌ی پر درد گیل‌انار پرید. گیلان براق شد.
- چه می‌‌گی مادر؟ بیگانه کدام است؟
پیرمرد برگشت، زد رو شانه‌ی گیلان و سر را به علامت «چیزی نگو» تکان تکان داد. بعد زانوش را مشت کرد، تو گوشش نجوا کرد و پا شد رفت به حلقه‌ی جمعیت دور دو گور تازه.  کرمانج، تکیه از درخت گرفت رفت کنار گیلک رو پنجه‌ی پا چمباتمه نشست
- چی گفت پیرمرد؟
گیلک نگاه به در امامزاده کرد. زنی شانه به در امامزاده کوفت و به دو جمعیت را شکافت. چادر از سرش ول شد، تو باد موج برداشت و آرام نشست رو سر کودکی که پشتش می‌دوید. زن به جنازه‌ها که رسید به زانو افتاد و چنگ به مو زد. بچه پشت جمعیت مستاصل شد. افتاد به گریه. سر تو پاها می‌‌کرد مادر را ببیند.
گیلان حرف عوض کرد
- بلوکاتی‌اند. پیرزن را دیدی چه جور مرده بود؟ هووف... رو هوا
کرمانج به گیلان نهیب زد. شانه به شانه‌اش زد. اشاره به گیل‌انار کرد
- آرام خب!
گیل‌انار لب می‌جنباند. با خودش حرف می‌زد. یکی خم شد خرما پیش آورد. گیل‌انار خیره نگاه به صورت پانسمان شده‌ی جوان کرد
- مملکت با خودش که جنگ نمی‌کند جان ِ پر(14)! سیاه که نیستیم به هر مزغانی که زدند برقصیم
جوان جا خورد. مستاصل شد. گیلک زد به زانوش و دست را به سینی خرما برد
- خدا رفته‌‌ت را بیامرزه
باز زد – سقلمه
- خدا رحمت کنه
جوان لنگید و رفت. کرمانج سبیل خارید و پا شد. گیلک باز به خودش تشر زد. خرما را گرفت رو به گیل‌انار. مگس رو خرما چرخ می‌خورد. گیلک پراند. جانور دور شد و نزدیک شد. گیلک باز پراند. کرمانج رفت سمت دو گور.  پیرزن سر تکان می‌داد.
رو فرش - رو ترنج، رو نقش شاخه‌ها و بر لنگه‌ای از کفش نظامی پدر، خال خال آفتاب بود. مادر هنوز سر لج بود «کی دست نشانده نیست؟ یکی را به من نشان بده آخر! این جنگ هفتاد و دو ملت است مرد! دست بردار. کور دستش همیشه به دست و رو دوش یکی هست. سر عقل بیا. به دخترت رحم کن». پدر کفری شد «زن! تو پند لمباندن می‌دهی به من؟ این روس پا تو این مملکت اگر بگذارد، دوستت می‌شود دوستاقبانت(15). نگاه به قبر این لهستانی‌ها بنداز آخر. نه مگر که تو همین خراب شده چالشان کرده‌اند. روس‌ها پاشان اگر به ایران باز شود ایران می‌شود اسیران. همه را می‌کشند. یک تن تو روسیه نیست که انگ جاسوسی نخورده باشد – ملت همه راپورتچی شده‌اند» خال آفتاب از رو سیاهی براق کفش رفت و باز برگشت. ماه سلطان گرده و پس سر آقاجان را تو آینه‌ی روی رف دید. دوید و آینه را از کنار لاله عباسی‌ها برداشت گرفت پیش روی آقاجان «این تو کی را می‌بینی؟» رگ رو شقیقه‌ی پارافین مالیده‌ی آقاجان کلفت شد – تپید «چرند نگو ضعیفه» گیل‌انار رفت پای آفتاب‌خور ایستاد، رو کرد به برج ساعت. عطر پارافین موهای آقاجان تو دماغش، چشمش به ابر که انگار پنبه به صورت زخمی آسمان باشد - صدای مادر را شنید؛ روی ابر، روی برج ساعت، رو صدای دریا، قاطی بوی خزر «فشنگ به آینه می‌تپانی مرد! به روی خودت می‌زنی. پیش‌دستی می‌کنی پیش از روس بکشی. روس، آلمان، آمریکا، انگلیس. این می‌رود آن یکی می‌آید. شده‌ایم زن هر جایی. هر کی از در درآمد، لنگ باز می‌کنیم اذن ورود می‌دهیم. این زن، این مملکت، لکاته‌ی هزار ارباب است - چرا نمی‌فهمی آخر؟» «حیا کن جلو این بچه لگوری». گیل‌انار برگشت. خال خال آفتاب رو ابریشم موی مادر تابیده بود، به گل سرخ روی قبای چلوارش، به صورتش که نقش فرش شده بود. پدر باز خواست بزند - خم شد باز بزند. خال آفتاب رو ماهوت جبه‌ی نظامی‌اش افتاده بود - همچنان که سایه‌ برگ‌ها و خال خال آفتاب بر سفیدای کفنش. مادر چهار زانو نشسته بود بالا سر جنازه‌ی آقاجان. دو دستش را - انگار بخواهد سلام نماز بدهد - عقب جلو می‌کرد، خم می‌شد رو جنازه، دست رو خاک می‌کوفت - و باز کمر صاف می‌کرد «نفرین به این خاک...». ارتش تو آذربایجان کشته بود و کشته شده بود. دار و دسته سید جعفر پیشه‌وری بلبشوی آذربایجان را «قیام» می‌گفتند، خدم و حشم دولت می‌گفتند «غائله».
گیل‌انار گیلک را نهیب زد
- این مرد هم یک احمق انگار آقاجان - انگار باقی مردها
گیلک لاشه‌ی مگس را که تو مشت له کرده بود انداخت، هسته خرما را تف کرد رو خاک و برگشت به پیرزن. گیل‌انار با همه‌ی پیری، به چشم گیلک قشنگ بود «نوه‌ش هم طفلک پی همین رفته بود. چه چشم‌هایی دارد! چروک به پوست اگر نداشت هنوز خریدار داشت» گیلک، لبخند به لب، چشمش رو چشم‌ها و پوست صابونی پیرزن می‌گشت، رو لب‌های قیطانی و گونه‌های استخوانی‌اش
- کدام مرد مادر؟
گیل‌انار پیرمرد را نشان داد - مردش را - که گردن لاغرش تو شانه‌های کوچکش فرو رفته بود و میان جمعیت گرداگرد جنازه‌ها بر می‌خورد.
- همین بد مصدقی! دست بردار نیست. هر چه گفتم آقاجان من بشود درس عبرتت، نفهمید که نفهمید. نگاه به کتف و کولش بکن! می‌لرزد. شکنجه صاحابش را درآورده
گیلک به پیرمرد نگاه کرد که رو پنجه پا بلند شده بود جنازه‌ها را ببیند «شکنجه! پدر و پدرجد و نوه و نتیجه‌مان شکنجه شده‌اند – می‌شوند» شیره‌ی خرما سبابه‌ی بی ناخنش را نوچ کرده بود. مکید. تسمه‌ی شلاق ناخن سبابه را برده بود «چه مملکتی!»
- می‌گفت این دولت مثل قبلی‌ها خائن نیست – احمق شاخ و دم که ندارد!
پیرمرد دست رو سر بچه‌ی گریان می‌کشید. نگاهش به جنازه‌ها بود.
- "سید جوان استعمار پیر را مچل کرده"؛ گه زیادی – شاش مفت، افاضات. دیدیش که چطور قیمه قرمه شد! ما بدبخت یک لقمه نان بودیم، این می‌گفت "استعمار پیر". می‌گفتمش: آخر ابله! هیمه به مطبخ بیار، نفت هم بیار، فراوان هم بیار، وقتی به دیگ چیزی نیست، چه فرق می‌کند زیرش نفت بسوزد یا هیزم؟ خیالت چی جواب ‌داد؟
گیلک پا شد باسنش را مالید. گیل‌انار محو خودش بود. اعتنا به گیلک نکرد
- "استعمار پیر بازنده است" - این هم شد حرف؟ بازنده تو بودی، من بودم، نوه‌هات بودند
گیل‌انار نالید
- ایرانم ... میهنم
کرمانج از تو جمعیت درآمد، با دست به گیلک اشاره کرد که بیاید. پیرمرد - لای جمعیت - نشست رو زمین. گیلک پا تند کرد. کرمانج دست رو دوش پیرمرد گذاشت کنارش نشست.
- چی شده؟
- قلبش
کرمانج گفت. گیلک خم شد شانه به زیر بغل پیرمرد داد. بچه را دید که آب دماغش رو لب‌هاش خشک شده بود و به پلک‌هاش شوره‌ی اشک بود.
- هر چه بشش گفتم خب نبین، اثر نکرد خب
گیلک قلبش فشرده شد. از رو دوش بچه، میان پاها، کلاف کرم‌ها را دید که رو صورت جنازه به هم می‌لولیدند. زن از حال رفته بود. گیلک چشم بست «تف به این زندگی – به این دو صباح زنده بودن» بازجو شلاق را تو هوا تاب داد کوفت رو ناخنش. ناخن پرید نشست رو برگه‌ سینه فرنچ (16) بازجو - زیرش، لکه‌ی خون تو منافذ الیاف منتشر شد. سر گیلان، تالار خالی بود و تو تالار خالی جمجمه‌اش، طنین و انعکاس صداها بود. معمم پیر جمع را هشدار ‌داد "اقم‌ الصلاه". - "شادی روح کربلایی حبیب بلوکاتی صلوات". صدای بچه تو تالار جمجمه دوران خورد "من جیش دارم" و طنین فحش‌های بازجو در رطوبت اتاق بازجویی "انقلاب می‌کنی تخم حرام هان؟ می‌خوای انقلاب کنی؟" و صدای بم کرمانج
- پا شو خب گیلان. پیرمرد از حال رفت
ملت آماده می‌شدند برای نماز میت. گیلک رو پاشنه چرخید. مچ دست پیرمرد را مالش داد و زانو راست کرد. بچه پشت زانوش را چنگ زد. خواهش تو صداش بود
- جیش دارم
کرمانج دست بچه را گرفت
- خودم می‌‌برمت عزیزم
گیلک، روش به گیل‌انار بود و به شامه‌اش نای گردن پیرمرد که هن هن می‌کرد «یک هفته نه خواب دارند نه خوراک. بو گرفته پیرمرد» گیل‌انار ‌زانوهاش را مشت کرد و برخاست. گیلک پاش رفت رو دو کاسه‌ آش نخورده. زیر لب ناسزا گفت و پیرمرد را برد نشاند پای انجیر بن.


1- زاغ چشم‌ها را گیلک‌ها می گویند کاس
2-  مادر
3- دیدی مادر؟
4- کر به گیلکی یعنی دختر
5- زیتون بری همان زیتون وحشی است
6- یاه یاه همان بله بله کردن آلمانی‌هاست
7- تاف یک مارک از انواع پوتین‌های نظامی است
8- کیکرز یک جور بوت رایج بود – در دهه 60. چرم روش غالبا عنابی یا سنجدی رنگ بود.
9- بنشین مادر ... خوبی؟
10- نازی‌ها دارند می‌روند؟
11- رفتند مادر! یک هفته است
12- فرزندم، میهنم - پیدا نشد؟
13 کیجه همان دختر است به گویش هشپری‌ها – طالشی‌ها
14- پر به کسر ب یعنی پدر
15- زندانبان
16- برگه سینه، تسمه‌ای مستطیل شکل از پارچه است که زیر یقه‌ی فرنچ (پیراهن نظامی) دکمه می‌شود. یحتمل برای پوشاندن پشم و پالاخ سینه‌ی نظامی‌ها یا شاید برای شق و رق جلوه دادن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:11  توسط علیرضا روشن  |